Download complete video now!

اولین فیلم از کوس دادنم داغ شاهین روی لبهای تشنه من می لغزیدند

اولین فیلم از کوس دادنم

یا کلا بمونه کانادا و اونجا زندگی کنه. تصمیم سختی بود. برای همه. هم خود شاهین و هم مادرش.
و من هم که اختیاری در این تصمیم نداشتم، واقعا تکلیفم با دلم روشن نبود. یک دلم مشتاقانه می خواست که شاهین تصمیم به موندن بگیره، و مال من بشه؛ و یک دلم با توجه به عشقی که به شاهین داشتم، می خواست که شاهین بره و در وضعیتی زندگی کنه که با توجه به شرایط روحی خاص خودش و خاله، برای هر دوی اونها مناسب تر باشه.
و نهایتا، شاهین رفت.
من موندم و عشقی ناکام. به درس چسبیدم و دانشگاه رفتم. با تمام وجود سعی کردم شاهین رو فراموش کنم. حداکثر اینکه از خاله که هر سال هر طور شده بود برای دیدار شاهین می رفت، حالش رو می پرسیدم و سلامی می رسوندم. در پایان دوره فوق لیسانس، به خواستگاری آقای محترم و خوبی که از طریق خانواده اش منو شناخته و خواستگاری کرده بود و هیچ عیب و ایرادی نداشت پاسخ مثبت دادم و ازدواج کردم.
در تمام این سالها، خاله هر وقت ایران بود، مثل پروانه ای که دور شمع می گرده، دور من می چرخید. انگار از یک طرف شرمنده من بود که باعث شده بود پسرش، عشق من، از دستم بره و از طرف دیگه، احساس خلاء که در غیاب شاهین حس می کرد رو با محبت کردن به من، که شاید براش یادگاری از عشق شاهین به حساب می اومدم، پر می کرد. در جریان عروسی من، آن چنان زحمت کشید و کمک کرد و از هیچ کاری دریغ نکرد که گویی عروسی دختر خودشه. فقط، وقتی آخر مراسم عروسی، به همراه بقیه اعضا خانواده منو بدرقه کرد تا به منزل همسر برم، منو در آغوشش سفت فشرد، و وقتی رها کرد، دیدم که تمام صورتش از اشک خیس خیس خیس بود.

اولین فیلم از کوس دادنم
اولین فیلم از کوس دادنم

سکس
همسرم مرد خوب و مهربونیه. بخصوص برای بچه مون پدر خیلی خوبیه. من هم با اینکه بدون عشق و صرفا بر اساس معیارهای خانوادگی و اجتماعی باهاش ازدواج کرده بودم، اما بهش عادت کردم و خو گرفتم. برای خوشبختی و آسایش همسرم و بچه مون از هیچ چیز دریغ نکردم و تمام این سالها برای اونها یک همسر و یک مادر نمونه بودم که زبانزد همه دوست و آشنا بود. خاله بعد از ازدواجم حضورش در زندگیم بیشتر شد که کمتر نشد. خیلی بهم کمک می کرد. خصوصا از وقتی بچه دار شدم، چون خونه شون نسبت به خونه ی مامانم به ما نزدیک تر بود، خیلی وقتها بهمون سر می زد، در بچه داری به من کمک می کرد، اگه یه وقت مهمون داشتم میومد پیشم تا دست تنها نباشم، خیلی وقتها هم از من می خواست که در طول روز که همسرم خونه نیست تنها نمونم و با بچه بریم خونه شون و دور هم باشیم.
تا اینکه یک روز، از خاله شنیدم که بالاخره موفق شدن کار سربازی شاهین رو به سرانجام برسونن و شاهین به زودی بعد از سالها برای چند روز به ایران میاد. برای خودم هم عجیب بود که این خبر اصلا تاثیر خاصی روی من نذاشت. اما به خاطر خاله خیلی خوشحال بودم. سرانجام روز موعود رسید و شاهین به تهران اومد. خاله از شادی تو پوست خودش نمی گنجید. یه مهمونی بزرگ داد و همه فامیل رو دعوت کرد.

کوس پر مو ولی دوست داشتنی

صبح اون روز، موقعی که رفتم سر کمد لباسهام تا برای مهمونی لباس انتخاب کنم، انگار اولین ترک به یخ قطوری که دور قلبم رو گرفته بود افتاد. دست روی هر لباسی میگذاشتم، خودم رو توی لباس تصور می کردم و بعد به شاهین فکر می کردم که قراره توی این لباس منو ببینه. چقدر این حال برام غریب بود. هیچوقت مشابه این حس رو تجربه نکرده بودم. نه در دوران دانشگاه و نه حتی در تمام دوران نامزدی و عقد. اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم. از زمان و مکان دور شده بودم و توی خلسه عجیبی بودم. در اون لحظه، نه به همسرم و بچه ام فکر می کردم، نه خاله و مامانم و بقیه فامیل. انگار در این دنیا هیچ کس دیگه نبود، جز من و شاهین و دیداری که در پیش بود. این حس و حال مدتی طول کشید. بالاخره رفتم یه آب به صورتم زدم و کمی توی آینه خودم رو نگاه کردم و خنده ام گرفت. با خودم گفتم آخه دیوونه، از خودت و سن و سالت و خانواده ات خجالت بکش. سالها پیش یه حس بچگانه بین تو و شاهین بوده. تموم شد و رفت. تو شوهر و بچه داری و خوشبختی. شاهین هم الان بعد از این همه سال زندگی در کانادا دیگه نمیاد تو رو نگاه کنه که. برو مثل بچه آدم یه چیزی تنت کن و آماده شو.
کمی آروم شدم و رفتم سر کمد لباس. یه کت و دامن تا زیر زانو به رنگ طوسی انتخاب کردم با جوراب مشکی ساق بلند نیمه ضخیم، یه روسری نازک هم با لباسم ست کردم. بچه رو آماده کردم و خودم هم آماده شدم و رفتم خونه خاله. قرار بود رضا شوهرم هم سه چهار ساعت دیگه یک راست از سر کار بیاد اونجا. من زودتر رفتم که اگه لازم بود، به خاله کمک کنم.

وقتی رسیدم، خاله تنها بود. ولی خیلی خوشحال بود. اصلا انگار چندین سال جوون تر شده بود. یه آهنگ ملایم توی خونه گذاشته بود و داشت با خوشحالی به کارهای مهمونی می رسید. کلی قربون صدقه ام رفت. پرسیدم کاری هست که کمک بکنم؟ و جواب داد که همه کارها رو از قبل انجام داده. غذا رو هم سفارش داده از بیرون بیارن. گفتم پس بیخودی زود اومدم. این طوری بچه خونه رو به هم می ریزه. خندید و کفت نه عزیز دلم. خوب کردی اومدی. شاهین هم حمامه. الان میاد بیرون، می شینیم دور هم اختلاط می کنیم تا بقیه مهمونها بیان.
چی؟ شاهین؟ اصلا به این فکر نکرده بودم. تپش قلبم یهو رفت بالا. نمی دونم چرا همه ش وقتی به رو در رو شدن با شاهین فکر می کردم، این صحنه رو در وسط مهمونی و با حضور چندین نفر آدم دیگه تصور می کردم. الان ولی اینجوری، فقط من و اون و خاله و بچه ام… دست و پام رو گم کردم. ولی خودم رو از تک و تا نیانداختم. لبخند زدم و گفتم چه خوب. آره. شاهین رو این همه ساله ندیدم. حتما خیلی فرق کرده.

خاله رفت بهش گفت که من هستم، اومد و گفت شاهین خیلی خوشحال شد که بهش گفتم نگار اومده. الان لباس می پوشه و میاد.
و وقتی اومد، دیدم خاله راست می گفت…
شاهین همون شاهین بود. همون شاهین که اون طور دل از من برده بود. فقط کمی مردتر شده بود. جاافتاده تر. ولی همون حالت معصوم و همون جذابیت و همون خوش صحبتی.
منو که دید، صورتش شکفت. گل انداخت. شد همون شاهین شونزده هفده ساله. و من هم انگار باز شدم همون نگار. حرف می زدیم. از همین حرفهایی که باید می زدیم. همین حرفهایی که همه می زنن. تعریف های مرسوم و همیشگی. اما نه من می شنیدم و نه شاهین. حرف های واقعی از دهانمون در نمیامد. چشمها بودن که با هم حرف می زدن.
این فضا رو خاله شکست. چای و شیرینی و میوه آورد و مجلس رو خودش به دست گرفت و شروع به حرف زدن کرد.
و من و شاهین غرق نگاه شدیم. خاله، با حس غریزی خودش، متوجه وضعیت بود. و بعد، غیرمنتظره ترین کار رو کرد. گفت: وای نگار، عزیزم، اقلا سه ساعت مونده تا مهمونها بیان. این بچه ات کیان طفلی حوصله اش سر میره. خسته میشه. تا تو و شاهین یه گپی می زنین با هم، من بچه رو می برم تا این پارک نزدیک خونه. یه یک ساعت اونجا سرگرمش کنم. گناه داره. خودم هم کمی هوا بخورم.
هنوز این حرف از دهنش در نیومده بود و من خودم رو جمع و جور نکرده بودم تا مخالفت کنم که کیان از ذوق پارک دست خاله رو گرفته بود و با جیغ و هیاهو می کشیدش طرف در خونه. تا بخوام بفهمم چی شد، خاله و بچه از در رفته بودن بیرون. و من و شاهین تنها بودیم.
در رو که پشت سر خاله و کیان بستم و برگشتم، دیدم شاهین هم ایستاده وسط هال. چشم تو چشم شدیم. برای یک لحظه احساس کردم بیچاره ترین آدم روی زمینم. دلم آشوب بود. مغزم کار نمی کرد. کاش شاهین نیومده بود ایران. کاش من امروز نیومده بودم اینجا. کاش شاهین توی این چند سال تبدیل به یه آدم متفاوت شده بود… چرا من این قدر بیچاره ام؟
شاهین نگاهم کرد. حال خراب من قابل پنهان کردن نبود. لبهاش رو تکون داد و آروم گفت: نگار؟ عزیز دلم؟ خوبی؟
هیچوقت قبلا من رو اینطوری صدا نزده بود. همین چند کلمه ساده، مبدل شد به کبریتی که به انبار باروت افتاده باشه. شعله ور شدم. گویی کس دیگری به جای من تصمیم می گرفت. گویی دلم، بعد از سالها زندانی بودن، شورش کرده بود و عقل رو از تخت سلطنت پایین کشیده بود و حالا دیوانه وار فرمانروایی می کرد.
دو قدم جلو رفتم. مماس با شاهین. تو چشماش نگاه کردم. به آرومی دستش رو توی دستم گرفتم و بالا آوردم و یه بوسه کوچیک به دستش زدم.
و فقط لحظه ای بعد، لبهای داغ شاهین روی لبهای تشنه من می لغزیدند و دست های مردونه اش منو محکم در آغوش گرفته بودند. باورم نمیشد. این من بودم؟ تمام اضطراب ها و استرس ها و حسابگری ها از وجودم رخت بسته بودن و رفته بودن و جای خودشون رو به خواهش و میل داده بودن.
blonde,interracial,bangbros,gostosa,puta,big-cock,big-dick,bbc,monstersofcock,culiar,moc,bbd,big-black-cock,big-black-dick,bang-bros,monsters-of-cock,verga-grande,natalia-starr,charlie-mac,mc16436

From:
Date: April 5, 2020

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *