Download complete video now!

با عشق میکنه کیر گنده کون کردن داشته و فقط سوراخ واسش

با عشق میکنه کیر گنده

این خاطره مربوط میشه به دو سال پیش که یکی از دوستام فهمید من تمایل به کونی بودن دارم. من به خاطر قضاوت ها و فکرای مردم، متاسفانه و به اجبار هیچوقت نتونستم پیش اطرافیانم از گرایشات جنسیم بگم، حتی ظاهرمو خیلی مردونه نگه داشتم
یکی از دوستام به اسم میلاد بود که من شنیده بودم قبلا تجربه کون کردن داشته و فقط سوراخ واسش مهمه، منم اون موقع ها فقط ساک میزدم و جرات نداشتم سوراخمو به کسی بسپارم، قبلش تجربه ساک زدن واسه چند نفرو داشتم و کم کم و خوردن منی رو شروع کردم و با لذت تمام این کارو میکنم،
بریم سر اصل خاطره . یه شب خونه یکی از بچه ها مکان شد و من و میلاد و یه نفر دیگه دعوت شدیم واسه عرق خوری، خلاصه نشستیم حسابی خوردیم و وقت خواب رسید، منم مسته مست ، اُبم زد بالا و دلم کیر خواست،
با عشق میکنه کیر گنده
دوستان عزیز این داستان فاقد محتوای جنسی است .

بذار از این دنیای بد ، دنیای کور نابلد ، سفر کنم تا خواب تو/به اعتماد شونه هات ، گریه کنم ، گریه کنم ، بذار بشم خراب تو

من از خواب تو نمیخوام بیرون بیام ، منو برنگردون ،من باید تو همین عالم بمونم ، من باید همه سوالهای خودم رو دونه به دونه ازت بپرسم ، حتی اگه جوابش سکوت باشه.
آه ، لعنتی!این سیمها رو از سر و تنم جدا کنید ، این لوله های ارتباط با این دنیا رو از من قطع کنید ، چرا متوجه نمیشید که من به نهایت خواسته ام رسیدم ، برای من،حضور تو این دنیا مسخره ترین کار دنیاست ، من فقط به بودن کنار اون نیاز دارم ، من تمام هستی خودم رو میدم ، اما فقط بگذارید که این خواب ادامه دار ترین خواب عالم باشه ، خوابی که تهش بیداری و ادامه دادن روی این زمین لعنتی شما نباشه ، من سهم خودم اززمین و همه لذتهاش رو به شما میبخشم، بودن و نبودن من به حال شما چه فرقی داره ، این همه تلاش برای بودن من چه لزومی داره ، وقتی که کم شدنم حتی دل پروانه ای رو نمیلرزونه؟ وقتی هیچ امیدی به بهبود شرایط نیست ، وقتی همه آدم بودن رو فراموش کردند و فکر میکنند بداخلاق بودن تنها راه بقاست!
من نمیخوام به این بداخلاقی ها ادامه بدم ،فقط بذارید من تو رویای خودم باقی بمونم…
-احمدی سریع برسونیدش اتاق عمل !

با عشق میکنه کیر گنده
با عشق میکنه کیر گنده

سکس
-تو کجا میری نجفی؟
-یادت رفت دوباره؟ من خانمم عصر نوبت عمل سزارین داره ، باید برگردم پیشش! فقط خدا کنه دیر نشده باشه ، اگه این اتفاق نیفتاده بود ، الان شیفت رو تحویل داده بودم!
-باشه ، باشه برو نجفی جان، ما حواسمون هست .
-سالاری سوئیچ دستت باشه ، اگه موضوعی پیش اومد بهم زنگ بزنید.
-راستی کدوم بیمارستان بردی خانمت رو؟
-صدبار بهت گفتم ، بازم یادت میره! تجریش.
تولد !!! اما من که هنوز نرفتم ؟ خدا میدونه که کی بار سفرش رو بسته ، ههه میبینی ؟ من در آغوش تو هستم و هنوز زمین میخواد به تعادل نزدیک بشه ، هنوز دست از بی رحمی خودش برنمیداره ، حتی نمیخواد بذاره که من پیش تو بمونم و برزخ منو به جهنم بدل میکنه!
میبینی! حال و هوای مسخره این دنیا ،فقط چشم انتظاری و دوری و عذاب و تلخیه ! بغض گره خورده تو گلو و دور شدن آدمها از همدیگه ، هرکسی که ذره ای قلبش پاک باشه ، براحتی سفر میکنه و از زمین پر میکشه ، چرا که زمین جای خوبها نیست ، چون زمین اصلا جای خوبی نیست! الان هم با دستهای در هم گره خورده و به حالتی عرفانی نشسته و داره به طعمه های تازه اش نگاه میکنه!
قدیمی ها بهش میگن حکمت ،اما از نگاه من ،این حرف مثل بی حسی موضعیه برای تحمل تلخی و زهر اتفاقات دنیا! حکمت که نتیجه اش غم انگیزی عالم نیست!
کجای این دنیا آرامش و راحتی رو میتونی پیدا کنی ؟ تو سطل زباله ای که نوزاد یک روزه توش پیدا میکنند ؟ یا حلبی آبادی که غذای کپک زده ، رستورانهای بالای شهر رو تا چند روز نگه میدارن!؟
کجای این دنیا میشه آرامش رو پیدا کرد ، بین جمعیتی که مثل گوسفند، مرده باد و زنده باد میگن ، یا وسط سیاست بازیهای کثیف افرادی که حاضرن سناریوی جنایی رو ترتیب بدن تا خدای نکرده ذره ای از قدرتشون دست رقیب نیفته!
آه لعنتی صدای نامجو از کجا داره میاد ؟ گوش کن خیلی نزدیکه ، انگار وسط متنِ همه این کلماتیه که داره تلخ و عصبی با دستهای من تایپ میشه!
چه آشوبی هستم من ، چه آشوبی ، چرا نمیخوای باور کنی که حقیقتی غیر از ما وجود نداره؟ چرا میخوای روی دیده حقیقت بین من پرده بکشی ، آه گوش کن الان صدای نامجو به خوبی شنیده میشه:

آب کیر به ریز تو کونه خاله الکسیس

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره مو به مو ، شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو
مهر تو را دل حزین ، بافته بر قماش جان ، رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار و پو به پو…
می بینی ؟ پس نگو با ارامش برگرد ، کمک کن من همینجا کنارت بمونم ، ما اینجاست که میتونیم خوشبختی رو لمس کنیم ، بودن رو بفهمیم. من نمیخوام به زمین برگردم و دوباره از تلخیهاش بنویسم ، میخوام اینجا کنار تو آرامش بگیرم ، آینده قشنگمون رو ببینم ، طاقتی برای صبر کردن ندارم ، طاقتی برای تحمل کردن ندارم.
من میدونم که تو نیمه دیگر من هستی و مطمئنم که تو خیلی پیشتر از اینکه من به واقعیتت پی ببرم ، این موضوع رو میدونستی.
برای همین به سراغم اومدی ، تو اون شبی که بهم فکر کردی ، تو اون روزی که تصمیمت رو گرفتی ، تو اون لحظه ای که اولین کلام رو گفتی ، تو همه جمله ها و حرفهات و صداقتی که هر لحظه از خودت و پیامت متصاعد میشد ، تو اون غروبی که از دوری و نداشتنت به گریه افتادم ، تو لحظه ای که فرسنگها ازت دور بودم و دلم پر میزد برای بودن کنارت…
دستهات منو به آغوش کشیدن و من تو آغوش پر از لذت تو دارم ، تمام گلایه های دنیام رو به تو میگم ، آه اگر تو به واقعیت رویای من اضافه میشدی ، آه اگر این همه دلتنگی رو دوباره از من دور میکردی !
دستهات دستم رو میگیره ، انگار میخوای منو به جایی ببری ، همراهت راه که نه ، پرواز میکنم ، معلق و سبکبال ، راه میام و همراهت میشم ، پر از شوق ، پر از هیجان کشف تازه ای با تو ، اما چیزی نمیگی ، فضای روبروم مدام در حال تغییره ، منو به جایی میبری ، بوی الکل میاد ، مثل اینکه بیمارستانه ، اما نه ، نمیتونم تشخیص بدم ، روبروم یه پرده بزرگ سبز رنگه ، ارتفاع بلندی داره ، بطوریکه از قد من خیلی بلندتره!
یکهو پرده ها میفتند و نور شدیدی چشم من رو میزنه ، چشمهام رو میبندم و آروم لای پلکهام رو بازمیکنم ، وای خدای من یه بچه چندماهه با بدن کاملاً لخت ، روبروی من نشسته! با موهای بور و پوست سفیدو لپهای قرمز ، اما چرا اینقدر بزرگه؟
شاید چندین برابر من ! خیلی بزرگتر از من!
صدای با مزه ای از خودش درمیاره و من احساس میکنم منو صدا میکنه!
انگار باید به سمتش برم و اینو ابرهای نقره ای که راه رو برام باز می کنن تأیید میکنند ،بنابر این راه میفتم !
هربار که قدمی بهش نزدیکتر میشم ، اون بچه هم کوچیکتر میشه ،و اینقدر بهش نزدیک میشم ، که میتونم خم بشم و بغلش کنم و بدون لحظه ای درنگ به آغوش میکشمش و عطرش رو بو میکنم ، وای چه بوی بهشتی ! چه لذتی داره نفس عمیق کشیدن عطر پوست تنش ، میبوسمش و طعم بوسه اش ، طعم بوسه توست! آه خدای من وسط این لذت ازت خواهش میکنم این عذاب رو از من دور کن! نگو که این بچه توست که ماه هاست من از وجودش بی خبرم! چه ترسی و عرق سردی وجودم رو میگیره! بچه تو اینجاست ، تو دنیایی که من قلمرو خاص خودمون میدونستمش ، و شاید بخاطر همینه که نمیخوای من اینجا بمونم ، شاید بخاطر همین کودک ناشناس باشه که من نمی تونم کنار تو ، به منتهای چیزی که میخوام برسم.
دستهاش رو ناخواسته میبوسم ، عطر خوشایندش که بدون شک بوی عطر آغوش توست ، تو تمام ریه هام پر میشه ، اما چقدر تلخه که با هر اتفاق هزارتا سوال دیگه تو ذهنم شکل میگیره !
ناخواسته زمزمه میکنم :
تو کیستی که محال از تو شکل میبندد ؟ / سوال پشت سوال از تو شکل میبندد؟
بوسه کودک ، روی گونه ام باعث میشه ، غرق بوسه اش کنم ، بوسه هایی که همیشه به تو هدیه میدادم و آه….
انگار باید دوباره حرکت کنم ، تازه میفهمم که تو هم با تمام آزادی هایی که داری ، در جایی گرفتار هستی ، گرفتار عشق ، عشق از جنس دیگه و این عشق توئه که نمیخواد و نمیگذاره که منو پیش خودت نگه داری ، تو هم گرفتار عشق هستی عزیز دلم…
یادمه عموی شهیدم تعریف میکرد ، وسط عملیات جنگی ، یکی از همرزمهاش که کنارش داشته می دویده ، روی مین میره ، و با انفجار مین پنجه پاش از بدنش جدا میشه ، اما اون رزمنده اینقدر تو هوای خودش بوده که متوجه نمیشه که دیگه پنجه ای برای دویدن نداره و به راهش ادامه میده تا اینکه با صورت به زمین میخوره !
اما باز هم متوجه نمیشه و اسم عموی منو که وحشت زده و متعجب مات اون شده بوده ، با فریاد صدا میزنه:
– سهراب!!! چرا ایستادی ، برو من الان دنبالت میام، پام به جایی گیر کرد و زمین خوردم ، تو برو من خودم رو میرسونم!

میدونی؟ نه اینکه نفهمیده باشه که دیگه پای سالمش ، مثل قبل نیست ، فقط باور نمیکرده که رویای پیروزیش اینطور ازهم گسیخته باشه! اونم فقط به واسطه قدم گذاشتن به میدون !

مثل حال الان من ، منم الان مثل آدم متعصبی شدم که نمیخواد حقیقت رو باور کنه ، ضربه ای که خورده رو باور نداره ، جای زخم و خونی که ریخته شده رو میبینه ، اما نمیخواد بپذیرتش ، جای پارگی و قطع شدن رو میبینه اما میخواد به راهش ادامه بده و آه چه قصه ای غم انگیزتر از اینکه تو با تمام اینکه همیشه از خواستن من میگی ، اما محدودیت هات اینقدر زیاد هستند که شاید باید از عشق بگذری .
آره هزار بار برام گفتی که عشق شکلهای مختلفی داره! و هر بار به شکلی ظاهر میشه و شاید این ارتباط باید به مویی برسه تا دوباره ریشه کنه و شکلش عوض بشه ، تا شاید دوباره جزو اولیتهای ما بشه!
گاهی لازمه نادیده اش بگیری و به زندگی و اولویتهای دیگه این زندگی خاکی و لعنتی برسی ، عشق رو باید زندونی کنی وسط موجهای بلند و خروشان بی احساس ، شاید وسط یه قلعه سیاه ، عشق رو مثل یه شاخه گل رز سرخ تو یک حباب شیشه ای زندونی کنی و فقط گاهی بهش سر بزنی و قطره اشکی به حالش بریزی!
دلم میخوادت ، دلم همیشه تو رو میخواسته ، اما … اما این دنیای بی فرجام خیالی که همه ما رو اسیر خودش کرده از من و تو و بقیه چی ساخته؟ دلم میخوادت همیشه! و تا ابد گرفتار این خواستنم…
سایه ای از پشت سرم میگذره و باعث میشه برای تعقیبش سرجای خودم چرخ بخورم ، چرخشی سماگونه ، صدایی بلند و فاش تو فضای می پیچه و مدام تکرار میشه و دورتر میره:
” مرا از تو راهی به در نیست ای شگرف ، ای تلخ ، ای شیرین”
تمام ملالی که دارم در این چرخش سما گونه باید پر بکشه و دور بشه ، باید از خودم و خودش رها بشم ، باید به سمت مائی برم که هیچ کس و هیچ چیز رو فقط بخاطر من نخواد ، آه این بزرگترین سفر و دل کندنه ، دل کندن از تو ، دل کندن از خودم ، رسیدن به مائی که بلندای احساس رو فتح کرده باشه و لبریز از هر کدورت زمینی باشه!
آه خدای آرزوهای من ! آه خدای قشنگ من ، آه خدای بی احساس و سنگ دل من ، ای کاش بهش میگفتی که چقدر به تکه ای از او نیاز دارم ، چقدر به او نیاز دارم و چرا اینطور گرفتار جای خالی او هستم ، اویی که شاید منم و منی که شاید او شده باشم….

صدای رگبار میاد ، بارون نم نم شروع میشه ، تو ذل تابستون و داغی بی اندازه تن من ، آه باید خیس بشم و با چشمهایی که تا مغزشون درد میکنه ، باید سیر گریه کنم ، باید خیس بشم ، باید قرمزی چشمهام به خون کشیده بشه ، شاید تو دل بسوزونی و دفعه بعد منو اینطور به اولویتهای دیگه ات ترجیح ندی !
دلگیرم ازت ، مثل بچه ای که پدرش دعواش کرده و نذاشته به آرزوش برسه ، بغض میکنم و حرفت رو گوش میکنم و به دروازه ها برمیگردم و چه سریع تمام این ماجرا اتفاق میفته ، با هر قدمی که به سمت دروازه ها برمیدارم ، انگار بارها برمیگردم و با التماس به پشت سرم نگاه میکنم که شاید پشیمون بشی و دوباره صدام کنی اما…
نه ! واقعا انگار وقتش نیست و اصرار من چیزی رو در تصمیمی که گرفتی عوض نمیکنه ، دروازه های طلایی که میدونم اون طرفش فقط سیاهی و ظلم و افتراست رو میبینم و با غصه بهشون نزدیک میشم ، شاید عذاب آورتر این احساس حسی نباشه ، حس برگشتن به دنیایی که پر از نابرابری و ظلمته ، اونم از آغوش بی دریغ تو…
از کناردروازه ها که عبور میکنم ، عطر تنت رو برای آخرین بار کنار خودم حس میکنم ، برای یک لحظه و فقط یک لحظه خاص صورت خیسم رو میبوسی و ازم جدا میشی ، صورت خیسم رو میبوسی و منو از بهشت خودت بیرون میکنی ، صورت خیس و چشمهای بارونی منو میبینی و رهام میکنی ، از دروازه که رد میشم ،برای آخرین بار با چشم خیسی که گریه اش بند نمی آد به پشت سرم نگاه میکنم و میبینم که تو بهمراه مادربزرگم و کودکی که در آغوشش گرفته ، برام دست تکون میدید و این آخرین چیزیه که به یاد میارم.
صبح شده و روی تخت بیمارستان هستم ، افسر راهنمایی رو میبینم که داره آروم صدام میکنه ، کمی اون طرف تر مردی که دستبند به هر دو دستش داره،بهمراه پیرمرد خمیده ای که کنارش ایستاده دم ورودی درب اتاق ایستادند و با دیدن من انگار هیجان تمام وجودشون رو پر میکنه.
چند دقیقه بعد در حالیکه روی تخت نشستم و به بالشت آبی رنگ تکیه دادم، صورتجلسه ای رو امضا میکنم و کاملاً توش توضیح میدم که مقصر اصلی تصادف و پرت شدنم از روی پل فقط و فقط خودم بودم و راننده هیچ تقصیری نداشته .
پیرمرد خمیده دعام میکنه و صورتم رو میبوسه ؛ دلم نمیخواد اینجا باشم ، اما بخاطر تو و خواسته تو دیگه اعتراضی ندارم ، به پنجره چشم میدوزم ، از روی شاخه افرا ، یه پرنده سفید به سمت خورشید پرواز میکنه و اوج میگیره ، با چشمهام اینقدر دنبالش میکنم تا به اوج خودش میرسه ، یه نقطه کوچیک وسط آسمون آبی ، نقطه ای که شاید با یه نسیم کوچیک از صفحه روزگار محو بشه.
پرستار میاد و مانع دیدنم میشه ، پرده رو میکشه و همه جا سایه میشه ، سایه ای که روی زندگیم افتاده ، سایه ای که من هرگز نفهمیدم چطور منو به حاشیه کشوند و تو رو از من دورتر کرد.
به احترام عشقی که بهت دارم ، اعتراضی نمیکنم و لب میبندم ، دیگه کافیه و حوصله تو رو هم حتما با این همه گلایه تلخ سر بردم ، دوباره چشمهام رو میبندم ، درد قدیمی که تو بدنم بوده همچنان داره آزارم میده ، حتی بیشتر ازدرد جراحتهای عملی که روی بدنم داشتم ، نمیدونم شاید به حد زجری که از بیرون رفتن از بهشتت بهم دادی… اما خیالی نیست ، دوباره حتماً روزی به تو بر میگردم ، روزیکه با بوسه منو بدرقه نمیکنی و با آغوش بی دریغت منو میخوای ، روزیکه تو هم از محدودیتها و اولیتهای خودت رها میشی ، روزیکه آزادترین آزاده های کیهانیم ، روزیکه بدون هیچ غصه ای سفر میکنیم ، روزیکه دیگه حتماً سهم هم هستیم ، برای یکی شدنی ازلی ، برای پاک کردن دامنمون از تمام تهمتها و سیاهی ها و تبعیض ها….
اما تا اون لحظه ، با تمام دلگیری و دلتنگیم ، با تمام بغض و کینه زودگذر کودکانه ام نسبت به تو ، با تمام حجم بزرگ اندوهی که سراپای منو گرفته ، با تمام دردی که گاه و بیگاه میانه کمرم رو فتح میکنه ، همچنان عاشقانه دوستت دارم ، مثل رقص انگشتهام بروی صفحه کلید ، مثل همزیستی گیاه و ماهی ، مثل شادی باز شدن غنچه های گل ، مثل شنیدن دوستت دارم از لبهای نازنین تو و بوسه تب دار از گونه های سرخ تو، مثل زل زدن به چشمهای خاص تو و غرق شدن تو دریای هزار رنگش ، دوستت دارم
نه ، از من صبوری بر نمیاد ، تظاهرم به صبوری رو به پای طاقت نداشته ام ننویس ، تو هرچه دورتر و دلسنگ تر ، من عاشق تر و افسرده تر ، سوال هر روزم از تو اینه که چه روزی منو دوباره صدا میکنی و آروزی هر روزم اینه که وسط این جنگ نابرابر و صدای مهیب اسلحه هایی که به سمت همدیگه شلیک میکنه ، زمان برای همیشه بایسته و من دوباره به سمت تو برگردم به ذوق یک
verified profile,interracial,wife,pussy-fucking,orgasm,big-dick,yoga,tantra,sunny-leone,webcam-girl,desi-porn,sex-magic,sexy-bhabi,verified-profile,goddess-worship,pakistani-girl,bollywood-porn,maya-rati,alone-aunty,indian-porn-actress,panjabi-girl

From:
Date: April 11, 2020

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *