Download complete video now!

بلوند هات حشری کیر میلیسه تعجب کرده بودم که چرا سمیرا میخواست

بلوند هات حشری کیر میلیسه

و کون گنده ای داره و کاراته هم کار میکنه.آیدا که اعصابش خرد بود به سمیرا گفت چه کار کنیم حال فاطمه رو بگیریم.سمیرا گفت بیارش خونتون یا بریم پیششون من خودم یه نقشه خوب دارم.به بهونه کاراته حالشون رو میگیریم.این رو هم بگم که فاطمه خانم و دخترش هر دو جودو کار بودن.آیدا گفت نمیشه اینها جودو کارن.دهنمون رو سرویس میکنن.سمیرا گفت فاطمه رو تنهایی بکشون اینجا.هر کاری هم اون لحظه گفتم انجام میدی آیدا!!!!آیدا گفت میخایی چه کار کنی؟سمیرا گفت میخوام با کف پاهامون صورتش رو له کنیم و با بوی کف پاهامون خفشون کنیم ولی اول باید فاطمه رو تنهایی گیر بیاریم.من تعجب کرده بودم که چرا سمیرا میخواست این جوری حالشون رو بگیره!!!آیدا هم با تعجب گفت:وا…..که چی بشه؟چه فایده؟سمیرا گفت:خر…..خوب عکس
دوست داشتم بیشتر از من اون لذت ببره

بلوند هات حشری کیر میلیسه
بلوند هات حشری کیر میلیسه

سکس
خلاصه با یکم خجالت رفتم دم خونشون در زدم و با پذیرایی گرم وارد خونشون شدم. یکم که با مادرش احوالپرسی کردم با مهسا رفتیم اتاق خودش که از اتاق پذیرایی فاصله خوبی داشت و صدای ما تقریبا به گوش کسی نمیرسید. بگم که اون لحظه شاید یکم هوای شیطنت داشتم ولی خدا شاهده اصلا به فکر دوستی و ایجاد رابطه باهاش(حالا از هر نوعش) نبودم. رفتار من با همه دخترا دوستانه است ولی نه به این معنی که بهشون رو بدم. اولینبار بود که با یه دختر اینقدر تنگا تنگ کنار هم بودیم و با هم چشم تو چشم میشدیم. همونطور که ریاضی رو توضیح میدادم هر ازگاهی به قیافه و اندامش نگاه مینداختم یواشکی(مثل همیشه مانتو داشت با یک شلوار نسبتا تنگ و روسری هم داشت ولی جوراب نپوشیده بود) از همون لحظه از جنس حرف زدنش، روحیاتش و حرکاتش و کلا نگاهش و چیزای دیگه یه علاقه ای در من نسبت به اون ایجاد شد. فقط با نگاه کردن بهش اینقدر احساس لذت و سبکی میکردم که نفهمیدم کی درس رو براش فول آپشن توضیح دادم. وقتی کارمون تموم شد شماره همدیگر رو برای مسائل درسی (هرچند که همیشه از اینجا شروع میشه) گرفتیم. تقریبا آخرای عصر بود که بعد از خدافظی گرم با خودش و مادرش برگشتم خونه.(بگم که اون روز باباش خونه نبود) شب موقع خواب فقط فکرم مشغول مهسا بود. سعی میکردم قیافه و اون موهای قهوه ای و اندامش رو تجسم بکنم. از هر لحاظی که فکر میکردم میدیدم باهم تفاهم های خیلی زیادی(البته بستگی داره به چی بگین تفاهم) داریم و احتمال اینکه از مهسا دختری بهتر پیدا کنم تقریبا برابر صفره! واقعا جا داره اینجا بگم آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. دختر رویاهای من درست نزدیکی خونمون بود و من خبر نداشتم شانس از این بهتر هم مگه میشه؟ نیمه گمشده خودمو خیلی زود پیدا کردم. وقتی بهش فکر میکردم تقریبا هیچ عیبی براش نمیتونستم بتراشم. تا اون روز به خاطر هیچ دختری به اون حالت نیافتاده بودم. اون شب تصمیم گرفتم تموم تلاشم رو بکنم تا قبل هرکسی دل مهسا به دست بیارم.

دختران ممه گنده

گذشت و من خیلی بی تب تاب مهسا بودم تا سه روز بعد تلگرام به من سلام فرستاد منم علیک گفتم و در مورد امتحان و حال و احوال ازش پرسیدم و بعدش از هر دری باهاش حرف زدم. نمیدونم چرا ولی از لحنش و حرفاش معلوم بود که اونم یه علاقه ای به من داره که سعی داره مخفیش بکنه. گذشت و به تدریج حرف های ما که معمولا در مورد درس بود به حرف های عاشقانه تبدیل شد(حدودا دو هفته) تا وقتی که ازم خواست دوباره به بهانه امتحان شیمی برم خونشون اجازه مادرشم(بگم مهسا امتحان ریاضیش رو 17.25 گرفته بود و همین باعث میشد اعتماد هر دو طرف(مامانم و مامانش) به من بیشتر بشه اونایی که اهل درس هستن میفهمن) گرفته بود. منم که از خدا خواسته پا شدم رفتم خونه (اون لحظه پارک بودم) یه دوش گرفتم و تیپ زدم و از مامانم اجازه گرفتم که برم خونشون(نمیدونم اون لحظه مامانم شک کرد به من یا نه چون من معمولا به هرجایی برم تیپ خوب میزنم ولی به هر حال مجوز رو داد)
رفتم خونشون بازم مثل دفعه قبل بود همه چی که رفتیم اتاقش. اینبار روسری اش رو برداشت البته من زیاد بی جنبه بازی در نیاوردم.(فکر کنم اولین چراغ سبز بود این حرکت)

الان من و تو برای همدیگه هستیم
یکم که حرف زدیم شروع کردیم به درس خوندن. حدود 40 دقیقه داشتم بهش توضیح میدادم و هر از گاهی یه نیم نگاه خاصی به هم میکردیم که یکهو یه حال خاصی شدم باید مهم ترین حرکت زندگیمو میزدم. یه سکوت چند ثانیه ای به وجود اومده بود که من گفتم:
_مهسا خیلی دوستت دارم. اونم که تعجب کرده بود با یه لبخند خاص گفت:
_اشکان خیلی الان شوکه شدم اما منم به تو احساس خیلی خوبی دارم و میخواستم حرف دلم رو دیر یا زود بهت بزنم.
(حرکات رو اسلوموشن در نظر بگیرید)
اینجا بود که پرده حیا برداشته شد. اون با دستاش پیشونی من رو پیشونی خودش چسبوند و چشم تو چشم شدیم. اروم اروم شروع کردیم به بوسه گرفتن از همدیگه و همزمان دست رو موهای قهوه ای رنگش میکشیدم(اینو بگم اگه عاشقش نبودم نمیزاشتم به من دست بزنه.) بعدش گفتم:
_مهسا جونم بدون تو نمیتونم زندگی کنم. هیچ وقت از من جدا نشو. اگه یه روز از من جدا بشی خودمو میکشم.
_چشم. بهت قول میدم به شرطی که فقط برای خودم باشی
اینو گفت و پاشدیم رفتیم روی تخت خواب(خدا شاهده اگه خودش راضی نبود به هیچ وجه بهش دست نمیزدم) مهسا شروع کرد به در آوردن لباس های من منم اروم اروم مانتوشو در آوردم بعدشم زیرپوش رو کشیدم بیرون. دقیقا بدنی رو داشت که همیشه تصور میکردم از کمر تا سینه هاشو داشتم میدیدم. یه سوتین آبی داشت درش نیاوردم. اون روی تخت دراز کشیده بود ومنم روی اون بودم یه لب ازش گرفتم بعدش شلوارش رو شروع کرد در بیاره(اصولا این یعنی این که میتونی هرکار بخوای بکنی) من شرتش رو یواش کشیدم پایین و قبل هر چیزی شروع کردم به خوردن کسش هر چند که بلد نبودم ولی تمام سعی خودم رو کردم(دوست داشتم بیشتر از من اون لذت ببره و اصلا نمیخواستم مجبور به کاریش بکنم)
بعد یه مدت نفس نفس زدناش شدید شد فهمیدم که کم مونده ارضا بشه به خاطر همین دست کشیدم. دوباره اومدم یه لب ازش گرفتم بعدش بنا گوش ها رو میمکیدم اومدم پائین و گردنش رو بوسیدم بعد یه بوس از پیشونی قشنگش کردم و کلی موهاشو ناز کشیدم. بلند شدم دست بردم رو زیپ شلوارم و گفتم:اجازه هست؟
پاشد نشست گفت:اشکان الان من و تو برای همدیگه هستیم مثل تموم روزهای آینده.روز ازدواج ما امروزه و گرنه برگه ازدواج که یه تیکه کاغذه.
منم با کمی خجالت شرتمو دادم پائین ضربان قلبم رفته بود روی صد میترسیدم غش کنم بعدش بیا و درستش کن.
کیرم گذاشتم روی کسش حس فوقالعاده ای بهم دست داد. اون لحظه داشتم رو آسمونا سیر میکردم. انگار که تو بهشت بودم اصلا یکی از بهترین لحظه های عمر یه پسر همین لحظه است. بهم گفت:عشقممم گفتم:بله؟ گفت:پرده رو بزار برای بعد عقد گفتم: چشم هر چی شما بخواین(اینو بگم اون موقع کیرم حدود 16 بود قطرشم معمولی)

شروع کردم به عقب جلو کردن
شروع کردم به عقب جلو کردن ولی خیلی مراقب بودم یکهو کار دست خودمون ندم(منظورم پرده است). مدام ناله های خفیف میکرد که باعث میشد حشرم بزنه بالا(فکر کنم بیشتر از من مهسا حال میکرد!). بعد یه مدت نفس هر دوتامون شدت گرفت تا اینکه اون یه آه جیغ مانند کشید و ارضا شد منم که دیگه آخر کارم بود کشیدم بیرون آبم رو ریختم رو دستمال کاغذی. دستمال رو برای احتیاط گذاشتم تو کیفم. بعدشم مهسا خودشو با دستمال تمیز کرد.(کل این اتفاق ها توی مدت تقریبا 15 دقیقه ای افتاد)
خلاصه اون روز یه بوس ازش گرفتم و یکم با هم در مورد آیندمون حرف زدیم قرار گذاشتیم برای خاستگاری زیاد عجله نکنیم.
از اون روز تا الان که دانشگاه دارم درس میخونم(پزشکی) یکبار فرصتش پیش اومده بود که دوباره اینکار رو بکنیم و بس ولی الان اوضاع دوتامون خیلی تفاوت داره با اون موقع چون الان دیگه محدودیت های اون زمان رو نداریم ب دلایل مختلف که اگه بخوام بگم خودش یه داستانی میشه.(همون بار اول هم ریسک خطرناکی کردیم.فقط عشقی که بینمون بود باعث شد این خطر رو بپذیریم. شانس آوردیم خانوادش نفهمیدن اگه میفهمیدن کلکم کنده بود) همین زودی ها میخوام ازش خاستگاری کنم. نمیگم کاری که کردیم درسته ولی چون قراره باهاش ازدواج کنم اون وقت تقریبا اشکال شرعی نداره.
اینو بگم که من خیلی خدا رو شکر میکنم که منو با مهسا تو یه مسیر قرار داد ولی من خیلی شک دارم همه این اتفاق ها به نوعی نقشه مادر شوهر آیندم(منظورم از نقشه فقط آشنایی ما دوتاست نه جریان سکسمون) بوده ولی به هیچ عنوان فکر نمیکنم مهسا از مادرش خط میگیره ولی برام مهم نیست چون همه جوره عاشق صد در صد مهسا هستم. امیدوارم شما هم عشق واقعی تون رو پیدا کنین.
الان 28 تیر ماه 98 هست که دارم این خاطره رو مینویسم. امیدوارم لذت برده باشین. ببخشید اگه باعجله نوشتم خیلی هم طولانی شد اما مرسی که خوندین.
میدونم که در هر صورت دوستان منو مورد عنایت قرار میدن(از هر لحاظ) ولی اگه فحش ندین ممنون میشم اگه حرفی تقدیری تشکری چیزی داشتین که بگین بیشترم ممنون میشم خدافظ.
verified profile,teen,babe,blowjob,butt,amateur,homemade,big-ass,college,titfuck,compilation,big-tits,big-cock,big-dick,big-boobs,real-amateur,natural-tits,huge-natural-tits,verified-amateurs

From:
Date: April 4, 2020

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *