Download complete video now!

مامانی به دخترش و پسرش سکس خوب یاد میده

مامانی به دخترش و پسرش سکس خوب یاد میده

من زیاد خوک نیستم و بصورت طبیعی ۳-۴ دقیقه تلمبه بزنم ابم میاد.
تو چند روش کوتاه ۱ دقیقه ای تلمبه زدم که دیگه خودتون تو فیلم سوپرا زیاد دیدین و براتون تعریف نمیکنم که این جقیا با این قسمت داستان جق بزنن.خلاصه اقا حس کردم داره ابم میاد کشیدم بیرون و رو سینه هاش خالی کردم. بهش گفتم تو شدی؟ گفت نه.
ضد حال خوردم . کصکش مادرجنده ی کسو انقدر کص داده بود که باید نیم ساعت کصش میزاشتی تا ارضا میشد.
خلاصه با دست و زبون انقدر واسش زدم تااونم راحت شد.
اخرش که کار تموم شد و یادش اومد من مثلا خواستگارشم گفت من پرده مو تو کودکی که میرفتم دوچرخه سواری از دست دادم و من تا حالا کص ندادم که من کیر به دست شدم از خنده و گفتم عرعر.
نشست کنارم. حس خوبی بود
شاید حق با مربیم بود. مربی! این مربی لعنتی یه اسم نداره؟ هر چی ذهنم رو جستجو کردم هیچ اسمی نتونستم پیدا کنم. همیشه بهش تو میگفتم. اونم منو شادی صدا میکرد. بخصوص الان هم که حس میکردم بین دو تا دنیا تمام مدت قطع و وصل میشم… تنها نقطه ی مشترک این دو دنیا، این بود که مثل یه دوربین، بی احساس بهشون نگاه میکردم و هیچ چیزیشون هیچ جایی ثبت نمیشد… مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم اما به چی؟ راه جلوی روم سبز بود و جنگلی! حتی توت‌های وحشی رو روی بوته ها دو طرف راه میدیدم… و بالای سرم ابرهای سیاه…
با فشاری که به شونه ام وارد شد، یه لحظه به خودم اومدم. دم در خونه ام بودیم. چه جوری اومدم تا اینجا؟! قیافه ی نگران مربیم حواسمو جمع کرد.
-شادی؟! داری منو میترسونی! میخوای بری دکتر؟

مامانی به دخترش و پسرش سکس خوب یاد میده
مامانی به دخترش و پسرش سکس خوب یاد میده

سکس
دکتر؟ یه لحظه برگشتم به واقعیت و ناگهان تمام درد دنیا کوبیده شد تو فرق سرم! هر چی عضله تو تنم بود و نبود درد میکرد… از شدت درد نزدیک بود بیهوش بشم. به خصوص نقطه ای که گردن و کله ام به هم میچسبید! دستمو گرفتم به در. ادامه داد:
-به آگوست خبر دادم حالت خوش نیس گفت کارش که تموم شد میاد پیشت
– باشه ممنون
تمام تنم یه کوره ی آدم سوزی شده بود که میخواستم ازش فرار کنم! لعنت به من! لعنت به این کوره! لعنت به این فرار! تمام بدنم طوری میلرزید که نمیتونستم کلیدو بکنم تو جا کلیدی. مربی کلیدو ازم گرفت. دستا و بدن قویش، که بدون کوچکترین لرزه ای داشت کار انجام میداد، باعث میشد حسودیم بشه. ای کاش منم مثل این مرد قوی بودم.
-ممنون
-شادی؟ مطمئنی نمیخوای بیام بالا؟
نه نمیخواستم بیاد بالا! یا میخواستم؟ با یه تکون سر کلافه به علامت نمیدونم جواب دادم. در هر صورت باهام اومد بالا. کفشامونو در آوردیم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم و خودمو انداختم رو مبل. واقعا آخرین توانمو استفاده کرده بودم. به شکم افتاده بودم

بازی با کیر دیواری

س میکردم حدقه ی چشمام داره برای چشمام تنگ میشه
-چیز خاصی شده؟ ناراحتی تازه ای؟
-دیشب خواب بدی دیدم
یه نگاه بلاتکلیف به من انداخت و یه صندلی از پشت میز برداشت و اومد نشست کنارم. حس خوبی بود که اینجا رو خونه ی خودش میدونست. لازم داشتم به یکی اعتماد کنم اما کی؟ وقتی که حتی به آگوست هم نمیتونم اعتماد کنم
-میخوای راجع بهش حرف بزنی؟
-چی بگم؟ اصلا چه فرقی میکنه؟
-کجا درد داری؟
-همه جام…
-بهت که تا حالا چند دفعه گفتم اگه تمرین‌ها از حد توانت خارجه بهم بگو
-به خاطر تو نیس… هیشکی نمیتونه خستگی منو درک کنه اون قدر خسته ام که دلم میخواد هر چه زودتر…
نگاهمو دوخته بودم به زمین. اشکام ریختن. خیلی شاکی بودم! اما شکایتمو به کی بگم؟ رفت و از اتاق خوابم بالش آورد. گذاشت زیر صورتم:
-میشه برای خودم یه قهوه درست کنم؟
-راحت باش.
کاپشنش رو از تنش در آورد و آویزون کرد به صندلی. مشغول درست کردن قهوه شد. و منم مشغول بررسی وضع بدنم. چشمام تو حدقه اشون درد میکردن. حس میکردم حدقه ی چشمام داره برای چشمام تنگ میشه یه لحظه حواسم جمع شد… جدی این مرد غریبه اینجا چیکار میکنه؟ نمیدونم چرا صدای اون کس کش از سالها پیش زنگ زد تو سرم!
-تو اگه دختر پاکی بودی که یه پسر غریبه رو دعوت نمیکردی خونه ات!

اگه دختر پاکی بودی که یه پسر غریبه رو دعوت نمیکردی
جوان بودم و عاشق! جونم براش در میرفت! فکر میکردم اون هم همینه! راسته که میگن کافر همه را به کیش خود پندارد. منم فکر میکردم چون من عاشقم پس اونم عاشقه! دعوتش کرده بودم که هنرهای خونه داریم رو نشونش بدم. نشون بدم که غذای مورد علاقه اشو میدونم و به بهترین شکل و با عشق براش درست میکنم… نشون بدم که عاشقشم و ازش نمیترسم… اما اون؟! چون منو دوست نداشت، من فقط براش یه دختر غریبه و ناپاک بودم… نمیتونست بفهمه که ذهن هرزه ی خودشه که قابلیت دیدن عشق و زحمتی رو که کشیده بودم ازش گرفته همون لحظه فهمیدم ذهن هرزه اش لیاقت عشق و دوست داشته شدن رو نداره… و آخرشم با یه هرزه مثل خودش ازدواج کرد و آخرشم بعدها شنیدم که کارش به طلاق کشید چهار تا طلاق! همونطوری که بعدها فهمیدم به برادرم هم نباید اعتماد میکردم. به مادرم هم به پدرم هم مه چی دروغ بود! دوستت دارمها! مراقب خودت باش ها! هر کی هر جا به نفعش نبود منو سریع تنها گذاشت اعتمادمو شکست! حالا این مرد غریبه اومده بود اینجا اما نمیدونستم برای چی و این مرد غریبه از اینکه با من زیر یه سقف تنها باشه نمیترسید انگار. راحت داشت در حالیکه زیر لب سوت میزد، برای خودش قهوه درست میکرد. بر خلاف انتظارم صدای سوتش آرامش بخش بود شاید چون ذهنش هرزه نبود… اینبار انگار ذهن من بود که کاملا هرز رفته بود پیچ و مهره ها سر جاشون لق میزدن دلم محبت میخواست یه دست نوازش دلم دوست داشته شدن میخواست اما چطور از بقیه انتظار داشته باشم دوستم داشته باشن وقتی حتی نمیتونم بهشون اعتماد کنم؟ تازه متوجه شدم کاپشنم هنوز تنمه.
-تو؟ میتونی از اون قرصهای روی کابینت دو تا بهم بدی؟
یه نگاهی به ظرف قرصها انداخت:
-اوی دوتا؟! دو تا زیاد نمیشه؟
verified profile,stockings,dildo,teen,blonde,hot,babe,sucking,amateur,homemade,young,deepthroat,solo,pussyfucking,masturbate,horny,orgasm,18yo,jerk-off,sex-toys,play-pussy

From:
Date: April 5, 2020

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *