Download complete video now!

مکیدن ممه های بزرگ انگلیسی اکثر ملت فقط تماشا چی یا بازدید

مکیدن ممه های بزرگ انگلیسی

هم توی کون مهدیه داشت خفه میشد و جون میداد!!!و میگفت:اوممممم………اومممممم……..
بعد آیدا شلوار خودش رو کشید پایین و دهن بیتا رو گذاشت روی کس خودش و گفت:کسم رو بخور!!!!بیتا هم توی کس زنم داشت خفه میشد و به ناچار با کراهت از کسه آیدا میخورد و غور میزد و میگفت:جنده……اومممممم…….کثافت آشغال با این کسه چرکیت!!!!!خلاصه حدود یک ساعت این ماجرا طول کشید و فاطمه و دخترش بیتا رو خفه کردن!در آخر آیدا بیتا رو به شکم خوابوند رو زمین و فاطمه رو برد نزدیک کف پاهای بیتا دخترش!!!!و گفت:الان کاری باهات میکنم که دیگه درس عبرتی باشه واستون که دیگه از این غلط ها نکنین!بعد شروع کرد دهن فاطمه رو مالوندن کف پاهای دخترش بیتا!!!!فاطمه هم در حالی که داشت از عرق کف پاهای دختر خودش بو میکشید گفت:اوفففف……بیتا خاک بر سرت با این بوی پاهات……اومممم……اوفففف……..آیدا زد زیره خنده و گفت:بخور فاطمه جون که کف پاهای دختره خودته!!!!هه…..هه…..هه……لیس بزن!!!!!فاطمه هم شروع کرد لیسیدن!!!!بیتا هم که از خجالت سرخ شده بود که مادرش داشت کف پاهاش رو زبون میزد گفت:تو رو خدا مامان معذرت میخوام!!!!میدونی که من پاهام رو زیاد نمیشورم!آیدا دوباره زد زیره خنده و گفت:حقته فاطمه!!!با اون خواهرای کون ناشورت!!!!!تو باید از عرق کف پاهای دختره خودت
کیرتو بخورم برات

مکیدن ممه های بزرگ انگلیسی
مکیدن ممه های بزرگ انگلیسی

سکس
بلاخره بعد از 4 روز سرگردونی، نمایشگاه راه افتاد و بهترین جاش برای من، بجز بودن مریم، دیدن دو تا از همکلاسیای دانشگاهم بود که اونا هم افتاده بودن تو کار سنگ ساختمانی و از قضا اونجا غرفه هم داشتن. تو وقتای بیکاری چه خاطره ها که باز نکردیم با هم احوال از هر کس و ناکسی که میشناختیم گرفتیم. یکیشون گفت استاد اقتصاد مهندسی مون هم همینجاهاست و باید بریم احوال پرسیش، که البته تا فرداش مفتخر به زیارتش نشدم. و بدترین قسمتش این بود که یکی ازین دوتا گفت حمید هم اینجاست. من متعجب شدم که این یارو کی وقت کرده فارغ التحصیل بشه؟ دوستان گفتن که این پلشت ارشد مدیریت هم گرفته و با مال پدرش یه شرکت صادرات سنگ ساختمانی هم زده و الان غرفه شرکتش جزء غرفه های شلوغ و بزرگه و دلم خوش بود این اگه رئیس باشه، اینجا ها پیداش نمیشه. بقیه روز رو سرگرم کارای غرفه بودم و سعی میکردم مشتری جور کنم. اکثر ملت فقط تماشا چی یا بازدید کننده های دانشجو بودن، هر از گاهی یه سری عرب کیر کلفت و چینی دول موشی از جلو مون میگذشتن و حتی نگاه نمینداختن که ما اینجا داریم آبگوشت درست میکنیم یا چی. ولی چنتایی دفتر مهندسی ازمون کارت و مشخصات گرفتن که بعدا باهامون تماس بگیرن. در کل روز چندان پرباری نبود. بجز دیدن دوتا رفیقام، اتفاق جالب دیگه ای نیفتاد. برای همین اکثر مواقع ذهنم درگیر رابطه خودم و مریم بود. داشتم سعی میکردم جواب سوالای مهمی رو از شخصیت و ناخوداگاه خودم بیرون بکشم.

زنمو دادم کرد زنشو گاییدم

کیرتو بخورم برات
از همون صبح، بعد اینکه مریم درِ اتاق لبامو بوسید و راهی سر و سامون دادن بدبختیام شدم، اکثر روز رو داشتم به این فکر میکردم که معیار تعریف رفتار آدما چیه؟ چی میشه که یکی مثل من، که خیلی سخت به یکی اعتماد میکنم، کسی که روز اول مریم رو فقط به چشم یه همراه میدیدم که تو این یه هفته تنها نباشم، الان برام کسی شده که همین 8 _ 9 ساعت دوریش هم برام سخته. مریمی که روز اول از هر سه کلمه ای که بهم میگفت، دوتاش کنایه و تمسخر بود، الان محبتی از حرفاش میریزه که قبل از اون فقط از زبون مادرم شنیده بودم. چی به سر دوتا آدم توی یه همراهی دو روزه میاد، که باعث میشه قبل از زمان حال، تبدیل به یه خاطره دوردست بشه. داشتم به این فکر میردم که سرچشمه اعتماد، حداقل بین ما دوتا، از کجاست؟ داشتم فکر میکردم که تقدیر چه دست دور و درازی داره. از لحظه بیگ بنگ، تک تک ذرات کائنات چطور نظم و ترتیبی به خودشون گرفتن، که این عالم با این همه عظمت و شگفتی خلق بشه، که برسه به اون لحظه خیال انگیز توی سیاره ای کوچکتر از اونچه که حتی ارزش تفکر داشته باشه، ولی همچنان در خودش دنیایی رو جا داده. دنیای دو نفره من و مریم. چقدر طی این مسیر به انتخاب ما بوده؟ اصن انتخابی وجود داشته یا عالم از روز اول برنامه ریزی شده بوده که برسه به اون لحظه؟ منظورم اون لحظه اس که دیشب بالای چرخ و فلک، بدون توجه به اون جفتی که روبرومون نشسته بودن، لبامون تو لبای هم قفل شده بود. تموم روز از خودم میپرسیدم اگه همون 5 – 6 سال پیش، خجالتم رو میخوردم و میرفتم سراغش، الان کجای این دنیا بودیم. اگه نیم مثقال عقل تو کله م بود و اشاره هاش رو میگرفتم، الان در چه حالی بودیم.

کیرتو بخورم برات
ولی بحث اینه که دیر زمانی بود که تعریف سرنوشت و تقدیر برا من مشخص بود. مدت زیادی بود که مسئله جبر و اختیار برام حل شده بود. سرنوشت و اراده، هر دوتاش توهم ان. از اون لحظه ای که انرژی عالم شکل ذره به خودش گرفت و چهار نیروی طبیعی به پایداری رسیدن، مختصات مکانی و بردار حرکتی تک تک این ذرات، با توجه به تعاملاتشون در محدوده قوانین فیزیکِ همیشه ثابتِ عالم در طی این 13.8 میلیارد سال، ثانیه به ثانیه آیندشون رو مشخص کردن. ما هم ساخته‌ی تعامل همین ذراتیم. در نتیجه، چیزی که به اسم اختیار و انتخاب به خورد ما دادن، حتی در نزدیک ترین و قابل لمس ترین حالتش، چیزی بیشتر از واکنش به یه سری عوامل محیطی نیست. همه اینا یعنی اینکه با هم بودن یا نبودن من و مریم، چه 5 سال پیش چه الان، نه چیزی بوده که در اختیار من بوده باشه، نه چیزیه مقدر شده توسط قدرت بالاتری. اون لحظه من و مریم بالای چرخ و فلک، و هر لحظه دیگه ای برای هر کس دیگه، نتیجه ی فعل و انفعالاتی در مقیاس زمانی و مکانی کیهانی بودن. یعنی عالم از روز ازل در خدمت ما بوده که نهایتا شب 18 تیر 1396، من و مریم رو بالای چرخ و فلک پارک ارم قرار بده و ثانیه ای رو به وجود بیاره که بطور بلقوه شکل دهنده آینده من باشه. یعنی اون لحظه ای که جرقه فکری تو ذهنم شکل گرفت که فکر میکردم اون سال و ماه ها اصلا طرف من هم نخواهد اومد؛ چه برسه به اینکه اینطور برام جدی باشه. اینکه “من، یکی رو، مریم رو، تو زندگیم کم دارم”.
ساعت نزدیکای 6 بود. وقتش بود غرفه رو ببندیم و برم سراغ محبوبم.
verified profile,pussy,blonde,milf,amateur,homemade,curvy,POV,sweet,fantasy,family,reality,taboo,loving,caring,helps,step-son,step-mom,morning-wood,big-natural-tits,step-mother

From:
Date: April 2, 2020

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *