Download complete video now!

کیر تراپی واسه کوس همیشه نمناک برام مهم نبود که برام وقت گذاشته

کیر تراپی واسه کوس همیشه نمناک

اون دو تا کسکش اولی رو پس میدیم
با تن عرق کرده و گردن گرفته از خواب بیدار شدم. بی اختیار و به سختی دست کشیدم روی جای کمربندها که حتی بعد از ۲۲ سال هنوزم میسوخت…انگار همین الان زده باشه آب دهنمو قورت دادم. عجیب بود که همچین خوابی، خودش هم به این وضوح دیدم… چرا حتی وقتی خودم هم میخوام فراموش کنم، انگار ضمیر ناخودآگاهم کرم کون داره، دوباره بر میگرده به اون فضا! اون هم به این شدت واقعی؟!
اگه رو راست بخوام بگم من یه دختر فراری ام… یه دختر فراری که دیگه از دستم در رفته از کی یا از چی دارم فرار میکنم… از شرایطم؟ از بقیه ی آدم‌ها؟ یا شاید هم از درد؟ شاید هم از هر سه تاش! با خودم خودحساب که میشم، میبینم فرار کردن شده شیوه ی زندگیم… شده شخصیتم! شده راه حلم و شیوه ی تفکرم! آدمی شدم بدون آروم و قرار… بی ریشه… بی اصل و نسب… بی توجه به قوانین و مقررات… بیحوصله… و هزاران بی دیگه که حتی کلمه ای براشون وجود نداره… حتی امروز، همین صبح گوه! تو یه کشور دیگه… انگار دوباره برگشتم به دوران پناهندگیم و اون حال و هوای لنگ در هوا بودن تو ایران یا ترکیه. فقط میخوام برم! فقط میخوام بذارم برم و قیمتی هم که براش پرداخت میکنم برام مهم نیست!
خیلی بده که حس کنی وجودت برای هیچکس مهم نبوده، نیست و نخواهد بود و توی این دنیای وحشتناک، تنهایی… دنیایی پر از هیولاهایی که بهت حمله میکنن و تو مجبوری فرار کنی… زندگیت میشه یه کابوس که فقط میخوای ازش بیدار شی، هرچند زهی خیال باطل! از اول که یادم میاد هیولاهای زندگیم چون اسم پدربزرگ، مادربزرگ و خاله و دایی و عمو و عمه رو یدک میکشیدن، بزرگ‌ترم در صدد دفاع ازم بر نمی اومد و در مقابل تجاوزی که به روحم و حقم میشد، من رو بازخواست میکرد

کیر تراپی واسه کوس همیشه نمناک
کیر تراپی واسه کوس همیشه نمناک

سکس
به من خرده نگیر! همگیمون فراری هستیم فقط فرارهای هر کدوممون اسامی مختلفی داره… تویی که فرارت با عمل دماغ و تغییر فرم صورت و بدنته… یا تویی که فرارت با آرایشه که حتی شده برای چند ساعت شبیه یکی دیگه بشی یا اون چیزی که هستی نباشی یا منی که فرارم رفتن و پناهنده شدن بود یا تویی که فرارت فرار از گاو درونته با دکتر شدن فرار کردی چون که از خودت یا شرایطت یا هر چیز دیگه ای راضی نبودی! توانایی جنگیدن رو هم نداشتی پس تصمیم گرفتی فرار کنی. فرار میکنی و اگه عذرا بودی میشی نازنین تقی خره بودی میشی جناب آقای دکتر سفید بودی میشی برنزه
من هم فرار کردن رو از بچگی یاد گرفتم… از اون روزهایی که پدر و مادرم با هم میجنگیدن و بابام مامانمو با مشت میزد جلوی چشم من… یا منو سر چیزهایی که توش تقصیری نداشتم کتک میزد از اون روزهایی که به خاطر بهایی بودن تو مدرسه کتک میخوردم و تحقیر میشدم nاز اون روزهایی که با وحشت روزم شب و شبم روز میشد که امروز دیگه میریزن میبرنمون زندان… از همون روزهایی که از شدت فقر باید میرفتیم گدایی نون و سیب زمینی چون مادرم پول نداشت از اون روزی که برادرمو خاک کردم زیادن اون روزها که میخوام ازشون فرار کنم! جوری که حتی همگیشون رو نمیتونم به یاد بیارم اما اثرشون و وحشتشون و حقارتشون تو تک تک سلولهام مونده و تمام مدت سعی دارم ازشون فرار کنم

اینقد به خودش ور رفت تا کردمش

دست‌های گرمش که نشست روی کتف و پشتم
به هر بدبختی بود با بدن درد شدیدی از جام اومدم بیرون. از خوابی که دیده بودم کفری بودم:
-عمه! دعا میکنم به حق همین روز! یه روز بیاد که جگرت بسوزه! زبونت تو دهنت بسوزه که جونم داره میسوزه!
بعد از یه دوش گربه شور، داشتم آماده میشدم برم سر تمرین. داشتم لباسهای ورزشیمو تنم میکردم که برم، هر چند نه انرژی داشتم نه دلم میخواست برم. از اون روزهای گوه فیبرومیالگیم بود که تمام تنم گر گرفته بود و میسوخت. علاوه بر درد همیشگی، امروز حتی نصف صورتم لثه ها و تمام دندونهام هم تیر میکشید! دندونهامو با حرص به هم فشار دادم بلکه دردش بخوابه اما همینکه فشار کم میشد نصف چپ صورتم و دندون‌هام چنان تیر میکشید که میرفتم هوا! هم فک بالا هم پایین! آخه واقعا این کجاش انصافه؟ کیرم تو این عدل الهی که باید جهنم اون دنیا رو تو این دنیا بکشم! البته اگه خدایی و خلقتی و عدالتی وجود داشته باشه اگرم نه که کیرم تو بیگ بنگ و تصادف! یا شایدم جهنم خود این زمینه و ما داریم جواب کار اون دو تا کسکش اولی رو پس میدیم
متوجه ویز ویز موبایلم شدم. شماره ناشناس بود. جواب دادم:
-یا!
-منم…
خیلی سریع صدای مربیمو تشخیص دادم:
-هِی تو(یادم نیومد اسمش چیه) دارم آماده میشم بیام دیر کردم؟
-نه نه خونه ام اون روز گفتی دستگاه آبمیوه گیری نداری داشتم اِسمودی درست میکردم گفتم ببینم تو هم میخوای؟ بین تمرین خیلی کمک میکنه
-ولی آخه
-نگران نباش برای هر لیوانی که خوردی ۱۰ کرون شارژ میکنم
-تو هنوز پول تمرین‌ها رو هم ازم نگرفتی…
-این فرق داره با خودت یه صد کرونی بیار یادت نره
دردم به حدی بود که فقط دلم میخواست فرار کنم! لازم داشتم که ارتباط مغزم با بدنم قطع بشه! مغزم داشت له میشد زیر اینهمه سیگنال درد پس فرار کردم! اول هم از آپارتمانم… بیرون هوا نیمه روشن بود. به آسمون نگاه کردم. مثل همیشه ابری بود. چقدر خوب که دهکده ام رو در واقعیت پیدا کرده بودم. سعی کردم نگاهم همه اش به آسمون باشه و ناگهان تمام کوچه ها و خیابون‌ها رو خزه پوشوند. تمام ماشینها و آدمها و ترافیک از حرکت ایستادن. انگار جادوگری که قلعه اش وسط جنگل بود، همگیشون رو نفرین کرده باشه. کمی جلوتر درخت‌های جنگلی شروع میشدن و من داشتم به سمت قلعه ی جادوگر میرفتم… نگاهشو… انتظارشو حس میکردم مثل آدم‌های مسخ راه میرفتم تو مسیر
به در قلعه که رسیدم، درش باز شد. جادوگر رو دیدم که ایستاده بود اونطرف جادوگر قد بلند بود و ورزیده از سر تا پا سیاه پوشیده بود. چشمهای آبی و براقش که به من خیره شده بودن بی اختیار رفتم جلو. صداش گرم و اغوا کننده، داشت دخترک دهاتی رو جادو میکرد:

دستاشو انداخت زیر کتفهام و بلندم کرد
حس میکردم شیرینی خلسه ای رو که با شراب جادوگر اول پیچید تو معده ی خالیم و بعد هم تو تک تک سلولهام. حس میکردم جادو شدم. تازه صدای آهنگ رو میشنیدم که میخواست منو به حرکت در بیاره آروم رفتم جلو… تو بغلش سرمو گذاشتم روی سینه اش صورت استخونیش با رد پای گذشت زمان روی پیشونیش و گوشه ی چشمای آبیش و خطوط نزدیک دهنش با اون موهای کوتاه سفید و طلایی و صورت پر چین و چروک رد تازه ی ریشی سفید و سبیلی کوتاه زیر چشماش بدون اینکه بخنده یه حالت پف دار داشت که چهره اش رو مهربونترمیکرد و آخر سر اون عینک قاب مشکی که هوشیاری خاصی به چهره اش میداد… نمیتونم بگم با دیدن چهره اش چه حسی بهم دست میداد. نمیشد گفت خوش قیافه اس یا جذابه اما یه جوری بود! کف دست‌های گرمش که نشست روی کتف و پشتم لباس کهنه ام خیلی قلوه کن داشت خودمو سپردم به دستهای مردونه اش و گذاشتم با هر حرکتی و آهنگی که میخواد منو برقصونه. رقصیدن با جادوگر دردناک بود. هر حرکتش. هر خواسته اش! شاید میخواست یخ عضله هام رو آب کنه…
-یالله! یه کم دیگه! آفرین! ۱۱ تا دیگه! ۱۰ تا! ۹ تا! داد بزن!
نمیتونستم داد بزنم! چه رقص بد و دردناکی بود… سرم گیج میرفت. بد افتادم زمین… نفس نداشتم! نا نداشتم! اومد دستاشو انداخت زیر کتفهام و بلندم کرد. یه مقدار دیگه از اون شربت بهم داد… تمام تنم شده بود زمین لرزه باعث میشد نتونم لیوان رو نگه دارم و محتویاتش میریخت روی دستم و چونه ام. از بس نگاهش سنگین بود نتونستم تو چشماش نگاه نکنم:
-حالت خوب نیس؟
سر تکون دادم نه… واقعا دیگه نمیتونستم داشتن انرژی یا علاقه رو فیک کنم. برام مهم نبود که برام وقت گذاشته. حالم بد بود!
-شاید بهتر باشه امروز تمرین نکنیم… مثل آدم‌هایی هستی که تو خواب راه میرن دختر
شونه بالا انداختم که برام مهم نیس. اما میدونستم حق با اونه:
-اوکی پس میرم خونه
verified profile,cum,lesbian,teen,hardcore,boobs,blonde,babe,amateur,fingering,homemade,young,closeup,masturbation,booty,orgasm,hardsex,big-tits,18yo,group-sex,julia-rain

From:
Date: April 5, 2020

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *